در عملیات خیبر یه روز شیمیایى زدند. یکى از بچهها گفت: «شنیدهام براى جلوگیرى از شیمیایى شدن، پارچهای را خیس کرده و مقابل دهان و بینى خود مى گیرند.» خیلى سریع براى یافتن دستمال خیس به سمت سنگر دویدیم.
داخل سنگر، هر کس به دنبال آب و دستمال مى گشت که جواد، ظرف آبى را روى پتویى ریخت و گفت: «بچهها بیایید و هر یک گوشهاى از این پتو را جلوى دهان و بینیتان بگیرید».
ناگهان متوجه شدیم که بوى پتو از بوى شیمیایى هم بدتر است. چون ظهر همان روز مقدارى آبگوشت روى آن ریخته بود و بچهها آن را همانطور جمع کرده و در گوشهاى گذاشته بودند تا در فرصتى مناسب بشویند. خلاصه، جواد در این موقعیت با خنده گفت: «اَه اَه! بوى این پتو از شیمیایى بدتره!»
شلیک خنده به هوا رفت!